تبليغاتX
مهگل
دوستت دارم با صدای آهسته
 

    چقدر سخته گل آرزوتو ، توی باغ دیگه ای ببینی

     و هزار بار توی خودت بشکنی

     و آروم زیر لب بگی :

                           گل من ، باغچه ی نو مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 4:29 بعد از ظهر  توسط مهگل | 
 

خلاصه ی تازه ترین دیدار چشمهایمان

فقط دلتنگی ماند و بس :

حالا دیگر طوری غریب

هرگز راه خانه ات را گم نخواهم کرد :

دیروزمان ،

شوقی شبیه نخستین هوس

                               برای کنار تو بودن ،

و تماشایت از رو به رو ،

                     بی هراس از تشنگی جدایی ،

زیستن بر سر نیزه ی دلتنگی را

بر من آسان کرد .

من نمی دانم ،

                 - تنها -

من ، همه لحظه ها را دوست داشتم .

و " تو " را بیش از هر چیز :

تعبیر " تو " ،

شاید میشود غزلی عاشقانه از حافظ

یا شاید جنس سوالی از بی قراری های من

یا بوسه ای بی تاب بر دست های ...

باز هم

" تو "

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 4:46 بعد از ظهر  توسط مهگل | 
 

پرسید : به خاطر کی زنده هستی ؟

با اینکه دلم می خواست با تمام وجودم

داد بزنم " به خاطر تو "

بهش گفتم : به خاطر هیچ کس .

پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی ؟

با اینکه دلم فریاد میزد " به خاطر تو "

با یک بغض غمگین

گفتم : به خاطر هیچ چیز .

ازش پرسیدم : تو به خاطر چی زنده هستی ؟

در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود

گفت : به خاطر کسی که به خاطر هیچ ، زنده است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط مهگل | 
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط مهگل | 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط مهگل | 

 

2khtaranefarari.coo.ir

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط مهگل | 
 

در آخرين لحظه ديدار

 به چشمانت نگاه كردم

 و گفتم بدان آسمان قلبم

با تو يا بي تو بهاريست

همان لبخندي كه توان رااز من مي ربود 

 بر لبانت زينت بست

و به آرامي از من  فاصله گرفتي بي هيچ كلامي

من خاموش به تو نگاه می كردم

و در دل با خود مي گفتم :اي كاش

 اين قامت نحيف لحظه اي فقط لحظه اي 

 مي انديشيد كه آسمان بهاري

يعني ابر ، باران ، رعد و برق و طوفان ناگهاني

و اين جمله ،جمله اي بود

بدتر از هر خواهش

براي ماندن و تمنايي

بود براي با او بودن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط مهگل | 
دلم گرفته
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 3:48 بعد از ظهر  توسط مهگل | 
 

  دنیا را بد ساختند ،

 

کسی را که دوست داری ، دوستت ندارد

 

کسی که تو را دوست دارد ، تو دوستش نداری

 

اما کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد ،

 

به رسم و آیین زندگانی به هم نمی رسند .

 

و این رنج است

 

زندگی یعنی این

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط مهگل | 

کاش بودی و تقدیمت می کردم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط مهگل | 
 

بین من و تو یک دنیا فاصله ست

 

تنها چیزی که می تونه این فاصله رو کم کنه

 

مرگ من

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط مهگل | 
 

روزها رفت و سال ها گذشت ساعت ها ، ثانیه ها تکرار شد

اما باز رویای داشتن تو به حقیقت نپیوست

پاییز زرد و زمستانی سپید سپری شد

و بهار سبز فرا رسید باز از تو هیچ خبر نیامد

نکنه در نقطه ای دور یاد مرا به فراموشی سپردی

و یا شاید بین سفر کسی مرا از لابه لای کوله بار خستگی هایت ربود

ای زیبای دست نیافتنی

هنوز تا دور دست ها ردپای رفتنت پیداست

کاش بودی و می دیدی جاده هم اکنون

دگر برای تو مضطرب است

جاده ای که روزی بوسه گاه قدم های تو بود

نازنینم !

بی تو اینجا افق سرخ است

و غروب ذره ذره اندوه نبودنت را به قلب پریشانم می نشاند

باورم سخت است نبودنت با من

ولی شاید تقدیر این است که هست

کاش می دیدی من هنوز در خم و پیچ جاده ها چشم به راه نشسته ام

گرچه می دانم بهار هم میرود

و باز من می مانم و انتظار دیدار تو

بی سکوتم فریاد است

سکوت را بشکن و فضا را پر کن از طنین زیبای آمدنت

برگرد

تا هنوز دیر نیست برگرد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 5:59 بعد از ظهر  توسط مهگل | 
 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 5:19 بعد از ظهر  توسط مهگل | 
 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 5:16 بعد از ظهر  توسط مهگل | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط مهگل | 
 

 

و ماه در اوج آسمان می رود 

 

و ما در گوشه اي از شب

 

همچنان به گفت و گوي دست ها

 

گوش فرا داده ايم و ساكتيم

 

و در چشم هاي هم ، يكديگر را مي خوانيم

 

در چشم هاي هم ، يكديگر را مي بخشيم

 

و من همه ي دنيا را در چشم هاي او مي بينم

 

و او همه ي دنيا را در چشم هاي من مي بيند

 

و ما در چشم هاي هم ساكتيم

 

و در چشم هاي هم يكديگر را مي شناسيم

 

يكديگر را مي بينيم

 

و چشم در چشم هم

 

و گوش به زمزمه ي لطيف و مهربان دست ها خاموشيم

 

و ماه در اوج آسمان مي رود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط مهگل | 
 

وقتي كه ديگر نبود

 

من به بودنش نيازمند بودم

 

وقتي كه ديگر رفت

 

من به انتظار آمدنش نشستم

 

وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد

 

من او را دوست داشتم

 

وقتي او تمام كرد

 

من شروع كردم

 

وقتي او تمام شد

 

من آغاز شدم

 

و چه سخت است

 

تنها متولد شدن

 

مثل تنها زندگي كردن

 

مثل تنها مردن !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط مهگل | 
 

آسمان

 

گوش کن صدای مرا

 

خسته ام از فضای تنگ زمین

 

در حریمت مرا پناه بده

 

ای طرب خانه ی فرشته نشین

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط مهگل | 
 

دلم می خواهد همه دیوارها پنجره شوند

 

و من ترا در میان چشم هایم بنشانم

 

دوباره شب ، دوباره تنهایی

 

 و دوباره خودکاری که با همه ی ابرهای عالم پر نمی شود

 

دوباره شب ، دوباره یاد تو که این دل بیقرار را بیدار نگه داشته است

 

دوباره شب

 

دوباره سکوت

 

دوباره تنهایی

 

قطره اشکی حلقه ی چشمانم را فرا گرفت و صدایی مبهم

 

چه کنم غریب و تنها

 

نشان تنهایی چیست ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط مهگل | 
 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط مهگل | 
 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:51 بعد از ظهر  توسط مهگل | 
 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 5:32 بعد از ظهر  توسط مهگل | 
 

بعضی وقت ها باید تا نهایت آرامش گریست

 

آنگاه تبسمت زیباتر از رنگین کمان بعد از باران خواهد شد

 

اما هیچ وقت این اجازه را به کسی نده

 

که به این زیبایی عادت کند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط مهگل |